درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
نویسنده
دسته بندی موضوعی
آرشیو
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
لینک دوستان
نسيمک
استاد عباس معروفی
دنیای متفاوت
رها
نارنج
هفتان
شيوا مقانلو
یادداشت های یک فیلمساز جوان
سينما پاراديزو
شراگیم
خانم شین
عقاید یک دلقک
خانوم حنا
چپ کوک
ساروی کیجا
تیستو سبز انگشتی
دلبند (نی نی ناز گلم)
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
rss 2.0

لوگوی دوستان

مقدمه
اگر ما به مطالعه زیبایی در طبیعت بپردازیم یا آثار هنری را مرور کنیم، متوجه یک اصل کلی در آنها می شویم.این اصل کلی در واقع درک همه از زیبایی است. همه ما به سادگی می توانیم تائید کنیم که در یک اثر هنری آیا نسبت های زیبایی به کار رفته یا خیر؟ یا اینکه یک صورت چه بلند، چه کوتاه آیا دارای ظاهری متناسب است یا خیر؟ این حقیقت همان راز و جادوی نسبت طلایی می باشد.
نسبت طلائی
نسبت طلائی در ریاضیات و هنر، عددی مثبت است که اگر به آن یک واحد اضافه کنیم به مربع آن خواهیم رسید. تعریف هندسی آن چنین است: طول مستطیلی به مساحت واحد که عرض آن یک واحد کمتر از طولش باشد. بسیاری از مراجع علمی، حرف یونانی φ را برای این عدد انتخاب کردهاند. مقدار عددی عدد طلایی برابر به طور تقریبی برابر است با:
١.۶١٨٠٣٣٩٨٨٧=φ
کپلر (Johannes Kepler 1571-1630) منجم معروف نیز علاقه بسیاری به نسبت طلایی داشت به گونه ای که در یکی از کتابهای خود اینگونه نوشت : "هندسه دارای دو گنج بسیار با اهمیت می باشد که یکی از آنها قضیه فیثاغورث و دومی رابطه تقسیم یک پاره خط با نسبت طلایی می باشد. اولین گنج را می توان به طلا و دومی را به جواهر تشبیه کرد".
اما این عدد چگونه به دست می آید؟
دانشمندی به نام لئوناردو اهل شهر پیزا که به فیبوناچی شهرت دارد، در سال 1202 میلادی در کتاب خود اعدادی را معرفی کرد که به نام سری فیبوناچی خوانده می شود به نحوی که هر عدد جمع دو عدد قبلی آن است. یعنی:
55و34و21و13و8و5و3و2و1
والی آخر. اما جادوی این اعداد در این است که نسبت بین هر عدد و عدد قبلی عدد ثابت 618/1 می باشد.
مستطیل طلایی
مستطیل هایی که اضلاع آن ها بر پایه نسبت طلایی ساخته شده باشند یعنی نسبت 1618/1 به 1 مستطیل هایی طلایی نام دارند.
کارهای هنری زیادی را می توان با شناخت مستطیل های طلایی انجام داد. لئوناردو داوینچی یکی از افرادی بود که ارزش والای نسبت طلایی را فهمید و آن را نسبت بسیار مناسبی دانست.
از زمانی که هنرمندان و معماران به عمد شروع به استفاده از نسبت طلایی کردند نشان داده شد که مخاطبان شیفتگی و شیدایی بیشتری نسبت به کارهای آن ها از خود نشان دادند. مستطیل های طلایی مانند نسبت طلایی فوق العاده ارزشمند هستند. در بین مثال های بی شمار از وجود این نسبت، برجسته ترین آن ها مارپیچ های DNA است. این دو مارپیچ فاصله دقیقی را با هم براساس نسبت طلایی حفظ می کنند و دور یکدیگر می تابند.
در حالی که نسبت طلایی و مستطیل طلایی جلوه های زیبایی را از طبیعت و ساخته های دست انسان به نمایش می گذارند، جلوه دیگری از این شکوه وجود دارد که زیبایی های تحرک را به نمایش می گذارد. یکی از بزرگ ترین نمادهایی که می تواند رشد و حرکات کاینات را نشان دهد، اسپیرال طلایی است.
با استفاده از مستطیل طلایی می توان اسپیرال طلایی را ترسیم کرد. هر مستطیل طلایی می تواند به مربع هایی تقسیم شود و مستطیل های طلایی جدیدی را به وجود بیاورد و این کار از نظر تئوری می تواند تا بی نهایت ادامه پیدا کند. در هر مرحله از سیر اسپیرال نسبت طول کمان به قطر آن 1618/1 است. قطر و شعاع در چرخش نیز با نسبت 11618 نسبت به قطر و شعاع 90 درجه آن سوتر متناسب هستند.
اسپیرال طلایی
اسپیرال طلایی که به آن اسپیرال لگاریتمی و اسپیرال متساوی الزاویه نیز می گویند هیچ حدی ندارد و شکل ثابتی است. روی هر نقطه از اسپیرال می توان به هر یک از دو سو تا بی نهایت حرکت کرد. از یک سو هرگز به مرکز نمی رسیم و از سوی خارجی نیز هرگز به انتها نمی رسیم. هسته اسپیرال لگاریتمی وقتی با میکروسکوپ مشاهده می شود همان منظره ای را دارد که وقتی به اندازه هزاران سال نوری به جلو می رویم، دارد. دیوید برگامینی در کتاب ریاضیاتش خاطرنشان می کند که منحنی ستاره های دنباله دار از خورشید کاملای شبیه به اسپیرال لگاریتمی است. عنکبوت شبکه تارهای خود را به صورت اسپیرال لگاریتمی می بافد. رشد باکتری ها دقیقاً براساس رشد منحنی اسپیرال است. هنگامی که سنگ های آسمانی با سطح زمین برخورد می کنند، مسیری مانند اسپیرال لگاریتمی را طی می کنند.
میوه درخت کاج، اسب های آبی، صدف حلزون ها، صدف نرم تنان، موج های اقیانوس ها، سرخس ها، شاخ های جانوران و نحوه قرار گرفتن گلبرگ های گل آفتابگردان و چیدمان گل مروارید همه به صورت اسپیرال لگاریتمی است. گردباد و منظومه ها از نگاه بیرون کاملاً در مسیری به صورت اسپیرال حرکت می کنند.
فیثاغورث برای تشریح نظم مجموعه ای شامل 5 ستاره را انتخاب کرد که هر کدام نسبت به ستاره کوچک تر از خود براساس نسبت طلایی بود. ریاضی دان معروف قرن هفدهم، جاکوب برنولی اسپیرال طلایی را روی سنگ قبر خود حکاکی کرد. اسحاق نیوتن اسپیرال طلایی مشابهی را بر بالای تخت خواب خود حکاکی کرد این تختخواب امروز در انجمن تحقیق روی جاذبه زمین در نیوبوستن وجود دارد.
این نسبت در طبیعت به کرات دیده می شود. ویلیام هوفر در دسامبر سال 1975 در مجله اسمیتسون می نویسد:... نسبت 0618034/0 به 1 پایه ریاضی شکل های روی کارت های بازی و معبد خدایان یونان- گل آفتابگردان میوه درخت کاج گلدان های یونانی و شکل منظومه راه شیری (اسپیرال) است. خیلی از هنرها و صنایع دستی یونانی ها مبنایش همین نسبت است.
اهرام مصر یکی از قدیمی ترین ساخته های بشری است که در آن هندسه و ریاضیات بکار رفته شده است. مجموعه اهرام Giza در مصر که قدمت آنها به بیش از 2500 سال پیش از میلاد می رسد یکی از شاهکارهای بشری است که در آن نسبت طلایی بکار رفته است. مثلث قائم الزاویه ای که با نسبت های این هرم شکل گرفته شده باشد به مثلث قائم مصری یا Egyptian Triangle معروف هست و جالب اینجاست که بدانید نسبت وتر به ضلع هم کف هرم معادل با نسبت طلایی یعنی دقیقا” 1.61804 می باشد. این نسبت با عدد طلایی تنها در رقم پنجم اعشار اختلاف دارد یعنی چیزی حدود یک صد هزارم. باز توجه شما را به این نکته جلب می کنیم که اگر معادله فیثاغورث را برای این مثلث قائم الزاویه بنویسم به معادله ای مانند phi2=phi+b2 خواهیم رسید که حاصل جواب آن همان عدد معروف طلایی خواهد بود. (معمولا” عدد طلایی را با phi نمایش می دهند)
طول وتر برای هرم واقعی حدود 356 متر و طول ضلع مربع قاعده حدودا” معادل 440 متر می باشد بنابر این نسبت 356 بر 220 (معادل نیم ضلع مربع) برابر با عدد 1.618 خواهد شد.

نسبت طلایی در خوشنویسی
استاد میرعماد با پالایش خطوط پیشینیان و زدودن اضافات و ناخالصیها از پیکره نستعلیق و نزدیک کردن شگرف نسبتهای اجزای حروف و کلمات، به اعلا درجه زیبایی یعنی نسبت طلایی رسید و قدمی اساسی در اعتلای هنر نستعلیق برداشت. با بررسی اکثریت قاطع حروف و کلمات میرعماد متوجه میشویم که این نسبت به عنوان یک الگو در تار و پود حروف و واژهها وجود دارد و زاویه ۴۴۸/۶۳ درجه که مبنای ترسیم مستطیل طلایی است، در شروع قلم گذاری و ادامه رانش قلم، حضوری تعیین کننده دارد. این مهم قطعاً در سایه شعور و حس زیباییشناسی وی حاصل آمده، نه آگاهی از فرمول تقسیم طلایی از دیدگاه هندسی و علوم ریاضی. میرعماد این نسبتها را نه تنها در اجزای حروف بلکه در فاصله دو سطر و مجموعه دو سطر چلیپاها و کادرهای کتابت و قطعات رعایت میکرده است.

نسبت طلایی در طبیعت
به اشکال شبیه چشم روی بدن پروانه که علامت گذاری شده است،توجه کنید.نسبت فواصل طولی و عرضی این علائم یک نسبت طلائی است.

پوسته مارپیچی یک حلزون نمونه ای ساده ودرعین حال زیبا، از نسبت طلائی است.

نسبت طلایی در بدن انسان
دانشمندان گذشته نیز از نسبت طلایی استفاده های زیادی کرده اند. به عنوان مثال لئوناردو داوینچی در ترسیم نقاشی معروف خود از بدن انسان از نسبت طلایی بهره گرفته است.
در بدن انسان مثالهای بسیار فراوانی از این نسبت طلایی وجود دارد. در شکل زیر نسبت M/m یک نسبت طلایی است که در جای جای بدن انسان می توان آنرا دید. به عنوان مثال نقاطی از بدن که دارای نسبت طلایی هستند:
نسبت قد انسان به فاصله ناف تا پاشنه پا
نسبت فاصله نوک انگشتان تا آرنج به فاصله مچ تا آرنج
نسبت فاصله شانه تا بالای سر به اندازه سر
نسبت فاصله ناف تا بالای سر به فاصله شانه تا بالای سر
نسبت فاصله ناف تا زانو به فاصله زانو تا پاشنه پا
اینها تنها چند مثال از وجود نسبت طلایی در بدن انسان بود که بدن انسان را در حد کمال زیبایی خود نشان می دهد.
برای مطالعه دقیق تر این مطلب به اینجا مراجعه کنید.
منابع: ویکی پدیا- سایت طبیبانه-دندانپزشکی به زبان ساده اما صحیح- دنیای شیرین ریاضیات
ضمن چند ماه اخیر، به دلیل مشغلیات جدید و به خصوص باز کردن وبلاگ دلبند، ناخودآگاه تمام انرژیم به آن سمت و سو کانالیزه می شد و طفلکی باز کن، منم خاک می خورد.
دلم نمی خواست و نمی خواهد که فقط تبدیل به یک مادر بیست و چهار ساعته حرفه ای شوم. دلم می خواهد به موازات پذیرش مسئولیت های مختلف اجتماعی و خانوادگیم، همچنان آن من من با ماهیت و ذات مجرد و منفردش به حیات ادامه دهد. هر چند، عاشق همسر بودن و مادر بودنم ولی دلم نمی خواهد در این راه، دچار استحاله و دگردیسی شوم و خود را و علاقه های شخصی خود را فراموش کنم. مطمئنم که فردا پسرم نیز به داشتن مادری که فعالیت های ذهنی مستقلی علاوه بر دغدغه های صرفا مادرانه و خانه دارانه دارد، خوشنودتر خواهد بود.
قدیم ترها، دو یا سه نسل طول می کشید تا طرز فکر جامعه تا حدی تغییر یابد در حالی که، اکنون حتی بین من و هم نسلان خواهرم با نه سال تفاوت سن، شکاف نسل ها به وضوح دیده و حس می شود. به قول مضمون یکی از اشعار نرودا (اگر اشتباه نکنم) اگر جاری نباشیم و مدام خود را در معرض تجربیات و مشاهدات و مطالعات نو قرار ندهیم، به تدریج خواهیم مرد. من نمی خواهم به جایی برسم که فقط بتوانم بخشی از نیازهای زیستی بچه ام را تامین کنم و نتوانم در مسائل فکری با او هم قدم شوم. ما نمی توانیم جلوی رشد روز افزون و شتابناک نسل پویای بعد از خود را بگیریم. اینترنت و ماهواره نیز خود به این روند شتاب مضاعفی بخشیده اند. اگر رشد نکنیم، خیلی ساده و خیلی زود جا می مانیم. پدر و مادری که عقب می مانند، نخواهند توانست بر جریانات فکری ذهن کودک یا نوجوان خود نظارت کنند چون فاقد احاطه و اشراف لازم اند. صرف به رخ کشیدن این نکته که من سی-چهل سال از تو بزرگترم و چهار پیراهن پیر کاردن از تو بیشتر پاره کرده ام، دیگر جوابگوی نسل هوشیار فردا نیست. نمی توان نسل فردا را با طرحواره های کهنه ذهنی خود به دام انداخت. اگر شما حداقل یک قدم از همراه خود جلوتر نباشید، نخواهید توانست او را در کوره راههای زندگی رهنمون شوید.
باید با رکود موجود جنگید.
هر چند که این مدت مرخصی نرفته بودم ولی به هر حال، به جز چند مورد کتاب محدود، دایره مطالعاتم صرفا منحصر به حوزه تربیت و پرورش کودکان شده بود که در قانون اساسی باز کن، منم برای طرح آنها جایی تعریف نشده است. هنوز هم مرتب فیلم می بینیم ولی اولا نه شبی یک فیلم و ثانیا فیلمهایی که دیدیم، هیچکدام آن جاذبه و کشش را لازم برای من نداشتند که در اینجا بازگویشان کنم. به همین خاطر، با کمبود خوراک خبری رو به رو بودم.
به عنوان خانه تکانی و تر و تازه کردن فضای این وبلاگ، قالبش را عوض کردم. می دانم که عکس بالایش، خیلی به خط مشی وبلاگ ربط مستقیم ندارد ولی در بقیه قالب ها فونتم خیلی بهم می ریخت. اگر دوستش ندارید، به بزرگی خودتان و کوچکی دامنه انتخابات پرشین بلاگ ببخشید. الان، دارم روی مطلب نسبت طلایی کار می کنم و انشالله به زودی در مطلب بعدی برای علاقمندان منتشرش خواهم کرد.
تا بعد.
کمتر کسی پیدا میشه که نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش رو نخونده باشه. نامه ای که درکشور ما سی سال دست به دست چرخید . در مراسم رسمی و نیمه رسمی بارها و بارها از پشت میکروفن خونده شد و مردم کوچه و بازار با هر بار خوندن اون به لبخند غمگین چاپلین فکر کردن که جهانی از معنا رو در خود داشت . اگر بعد از این همه سال بهتون بگن این نامه جعلی است چی میگین ؟؟! لابد عصبانی میشید و از سادگی خودتون خنده تون میگیره . حالا اگر بگن نویسنده واقعی این نامه سی ساله که فریاد میزنه این نامه رو من نوشتم نه چاپلین و کسی باور نمیکنه چه حالی بهتون دست میده ؟ فکر میکنید واقعیت داره ؟ خیلی ها مثل شما سی ساله به فرج ا... صبا نویسنده واقعی این نامه همینو میگن : واقعیت نداره !!!!!
فرج ا... صبا نویسنده و روزنامه نگار کهنه کاری است . او سالها در عرصه مطبوعات فعالیت داشته و امروز دیگر از پیشکسوتان این عرصه به شمار میاد .
.......... ماجرا برمیگرده به یه روز غروب در تحریریه مجله روشنفکر .
فرج ا... صبا اینطور میگه : " سی و چند سال پیش در مجله روشنفکر تصمیم گرفتیم به تقلید فرنگی ها ما هم ستونی راه بیندازیم که در آن نوشته های فانتزی به چاپ برسد . به هر حال می خواستیم طبع آزمایی کنیم . این شد که در ستونی ، هر هفته ، نامه هایی فانتزی به چاپ میرسید . آن بالا هم سرکلیشه فانتزی تکلیف همه چیز را روشن میکرد . بعد از گذشت یک سال دیدم مطالب ستون تکراری شده . یک روز غروب به بچه ها گفتم مطالب چرا اینقدر تکراری اند ؟ گفتند : اگر زرنگی خودت بنویس ! خب ، ما هم سردبیر بودیم . به رگ غیرتمان برخورد و قبول کردیم . رفتم توی اتاق سردبیری و حیران و معطل مانده بودم چه بنویسم که ناگهان چشمم افتاد به مجله ای که روی میزم بود و در آن عکس چارلی چاپلین و دخترش چاپ شده بود . همان جا در دم در اتاق را بستم و نامه ای از قول چاپلین به دخترش نوشتم . از آن طرف صفحه بند هم مدام فشار می آورد که زود باش باید صفحه ها را ببندیم . آخر سر هم این عجله کار دستش داد و کلمه "فانتزی" از بالای ستون افتاد . همین شد باعث گرفتاری من طی این همه سال . "
بعد از چاپ این نامه است که مصیبت شروع میشه :" آن را نوار کردند ، در مراسم مختلف دکلمه اش میکردند ، در رادیو و تلویزیون صد بار آن را خواندند ، جلوی دانشگاه آن را میفروختند ، هر چقدر که ما فریاد کشیدیم آقا جان این نامه را چاپلین ننوشته کسی گوش نکرد . بدتر آنکه به زبان ترکی استانبولی ، آلمانی و انگلیسی هم منتشر شد .
حتی در چند جلسه که خودم نیز حضور داشتم باز این نامه را خواندند و وقتی گفتم این نامه جعلی است و زاییده تخیل من ، ریشخندم کردند که چه میگویی ؟ ما نسخه انگلیسی اش را هم دیده ایم !!!! "
بهرحال فرج الله صبا چوب خلاقیتش را می خورد. چرا که این نامه آنقدر صمیمی و واقعی نوشته شده که حتی یک لحظه هم به فکر کسی نرسیده که ممکن است دروغین باشد.
دروغین؟ اسم این کار را نمی شود جعل نامه گذاشت. مخصوصا آنکه نویسنده خودش هم تابحال صدهزار بار این موضوع را گوشزد کرده است. اما وای از آن روزی که این مردم بخواهند چیزی را باور کنند. این را ، فرج اله صبا می گوید.

جرالدین دخترم ، اکنون تو کجا هستی ؟ در پاریس روی صحنه تئاتر ؟ این را میدانم . فقط باید به تو بگویم که در نقش ستاره باش و بدرخش . اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر گل هایی که برایت فرستاده اند به تو فرصت داد ، بنشین و نامه ام را بخوان . من پدر تو هستم . امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد . به آسمان برو اما گاهی هم به روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن . زندگی آنان که با شکم گرسنه و در حالی که پاهایشان از بینوایی میلرزد ، هنرنمایی میکنند . من خود یکی از آنها بوده ام . جرالدین دخترم ، تو مرا درست نمی شناسی . در آن شبهای بس دور ، با تو قصه ها گفتم . آن داستان هم شنیدنی است . داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه میگیرد ، داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام ، من درد نابسامانی را کشیده ام و از اینها بالاتر ، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمیکند ، چشیده ام. با این همه زنده ام و از زندگان هستم . جرالدین دخترم ، دنیایی که تو در آن زندگی میکنی ، دنیای هنرپیشگی و موسیقی است . نیمه شب آن هنگام که از تالار پرشکوه تئاتر شانزلیزه بیرون می آیی ، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن . حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل میرساند ، بپرس . حال زنش را بپرس . به نماینده ام در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرج های تو را بدون چون و چرا بپردازد اما برای خرج های دیگرت باید صورتحساب آن را بفرستی .
دخترم جرالدین ، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و به مردم نگاه کن و با فقرا همدردی کن . هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد ، دو پای او را میشکند . وقتی به این مرحله رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی ، همان لحظه تئاتر را ترک کن . حرف بسیار برای تو دارم ولی به وقت دیگر می گذارم و با این آخرین پیام ، نامه را پایان میبخشم . انسان باش ، پاکدل و یکدل . زیرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست بودن و بی عاطفه بودن است .
پدر تو ، چارلی چاپلین
زندگی در کلوزآپ تراژدی است و در لانگ شات کمدی. چارلی چاپلین ( این یکی دیگه واقعیه !)
منبع: ایمیل
...به طور اتفاقی متوجه شدم که مجله رودکی داستانی را که سال گذشته از دوریس لسینگ، برنده جایزه نوبل ادبی ٢٠٠٧، ترجمه کرده بودم، چاپ کرده است. دو داستان دیگر نیز خود تالیف و برایشان ارسال کرده بودم که به گفته سردبیر محترم این مجله در نوبت چاپ است.
علاقمندان می توانند این داستان را با نام پرواز در صفحه ٧٠ مجله رودکی شماره اردیبهشت و خرداد ٨٧ بیابند.
اکنون که در آخرین روزهای خرداد هستیم، دیگر فکر نمی کنم از نظر وجدانی اشکالی داشته باشد که من متن ترجمه شده این اثر را برایتان بگذارم.
خودم از این داستان بسیار لذت بردم و اگر نقصی هست، به پای ترجمه من است نه قلم لسینگ که آن هم به بزرگواری خودتان و پیچیدگی کلامی بیش از حد نویسنده ببخشید.
پرواز
اثر: دوریس لسینگ
ترجمه: آزیتا زمانی
بالای سر پیرمرد خانه کبوتران قرار داشت، یک قفسه مشبک سیمی که روی چند میله قرار داده شده بود و پر از کبوترانی بود که خرامان خرامان راه می رفتند و با تفاخر در پرهای خود باد می انداختند. نور آفتاب روی سینه های خاکستری فامشان می شکست و به رنگین کمان های کوچکی بدل می شد. به گوشهایش بغبغوی آرام آنها همچون لالایی آرامشبخشی می نمود. دستهایش را به سمت سوگلی اش دراز کرد، یک کبوتر خانگی، پرنده جوان گوشتالویی که وقتی چشمش به او می افتاد، بی حرکت بر جا می ایستاد و یک چشمش را با ناقلایی و زیرکی یک وری می کرد.
پیرمرد در حالی که می گفت: " خوشگله، خوشگله، خوشگله"، پرنده را قاپ زد و پایین آورد و در همان حال، چنگالهای سرد مرجانی اش را دور انگشت خود حس می کرد. خوشحال و راضی، پرنده را به آرامی روی قفس گذاشت و به یک درخت تکیه کرد و به منظره آن سوی قفس زیر نور اواخر بعد از ظهر خیره شد. در بازی جنگ و گریزآفتاب و سایه، خاک سرخ تیره رنگ که جای جای آن به شکل کلوخ های بزرگ و غبار گرفته ترک خورده و شکسته بود، یکسره تا افق بلند گسترده شده بود. درختان در امتداد دره روئیده بودند و مسیر دره را نشانه گذاری کرده بودند، جویباری از چمنهای سبز پرپشت نیز امتداد جاده را علامت گذاری کرده بود.
نگاهش در امتداد جاده به سوی خانه رفت و نوه اش را دید که آویزان به دری زیر درخت یاس تاب می خورد. خرمن موهایش زیر موجی از آفتاب پشت سرش ریخته بود و پاهای برهنه بلندش انحنای ساقه های یاس را تکرار می کرد، ساقه های برهنه قهوه ای فام درخشان را در میان نقوش شکوفهای پریده رنگ.
دخترک به چیزی ورای گلهای صورتی، ورای کلبه روستایی متعلق به راه آهن، جایی که زندگی می کردند، در امتداد جاده ای که به روستا می رفت، خیره مانده بود.
خلقش تغییر کرد. عمدا مچش را به سمت پرنده دراز کرد تا او را بپراند ولی به محض این که پرنده بالهایش را گشود، دوباره آن را گرفت. تلاش و تقلای آن حجم گوشتالو را زیر انگشتانش حس می کرد و تحت تاثیر یک لج آنی، پرنده را درون جعبه کوچک انداخت و قفل آن را بست. زیر لب گفت: "حالا اونجا می مونی" و پشتش را به قفس پرندگان کرد. محتاطانه در امتداد پرچین به راه افتاد و به سمت نوه اش رفت که اکنون به دور در پیچیده بود، سرش شل روی بازوانش خم شده بود و داشت آواز می خواند.
آوای لطیف شاد او با بغبغوی کبوتران در می آمیخت و خشمش را بیشتر می کرد.
داد زد: "هی!" و دید که دخترک پرید، به عقب نگاه کرد و در را رها کرد.
نگاهش را دزدید"سلام پدربزرگ"، مودبانه به طرف او برگشت ولی قبل از آن آخرین نگاهش را به جاده پشت سر انداخت.
پدربزرگ گفت: "منتظر استیونی، ها؟" انگشتانش را مثل پنجول کف دستش فرو کرده بود.
دخترک در حالی که از نگاه کردن به او پرهیز می کرد، به آرامی پرسید: "مخالفتی دارین؟"
پیرمرد جلوی او ایستاد، چشمهایش را تنگ کرد، شانه هایش را به حالت قوز خم کرد، فشرده از عقده دردی سخت که از باد در پر انداختن پرندگان، آفتاب، گلها و نوه اش نشات می گرفت، گفت: " فکر می کنی برای اظهار عشق به قدر کافی بزرگ شده ای، ها؟"
دخترک با شنیدن این عبارت قدیمی و از مد افتاده سرش را بالا انداخت و اخم کرد: " اوه، پدربزرگ"
-" فکر می کنی که می خوای خونه رو ترک کنی، ها؟ فکر می کنی می تونی شبا حوالی مزارع بدوی و پرسه بزنی؟"
لبخند دخترک او را واداشت تا ببیندش، همانطور که هر روز غروب در آن ماه گرم آخر تابستان دیده بود که چطور دست در دست با پسر پستچی، سرخ دست و سرخ گلو با جوانی به شدت تجسم یافته اش در امتداد جاده به سمت روستا می روند. حس درماندگی تمام سرش را دربرگرفت و خشمگین فریاد زد:" به مادرت می گم!"
دخترک خنده کنان گفت: "برو و بهش بگو!" و به سمت در برگشت. پیرمرد شنید که دخترک عمدا طوری که او بشنود، آواز می خواند: " من تو را زیر پوستم داشته ام، من تو را در ژرفای قلب... داشته ام."
پیرمرد داد زد: " آشغال، آشغال، آشغال کوچولوی گستاخ!"
خرناس کشان رو به خانه کبوتران رفت که از کل خانه ای که او با دختر و داماد و نوه هایش تقسیم کرده بود، تنها پناهگاهش به شمار می آمد. اکنون خانه دیگر خالی می شد و همه دختران جوان با خنده هایشان و جیغ و داد و سر به سر گذاشتن هایشان از آن می رفتند. او به جا می ماند، بدون تسلی و تنها، با آن زن با بالاتنه چهارگوش و چشمهای آرام و بی حرکت، دخترش.
در حالی که زیر لب غر می زد، جلوی خانه کبوتران ایستاد. از دست پرندگانی که مجذوب بغبغو کردن و آواز خواندن خودشان بودند، خشمگین شد.
از درگاه دخترک فریاد زد: " برو بگو! برو، معطل چی هستی؟"
پیرمرد در حالی که مدام برمی گشت و نیم نگاههای پرخواهش تند، مصر و سوزناکی به او می انداخت، لجوجانه به سمت خانه رفت.
اما دخترک اصلا به عقب نمی نگریست. بدن جوان بی اعتنا اما نگرانش پیرمرد را به عشق و پشیمانی متمایل می کرد. پیرمرد ایستاد. زیر لب گفت:" اما من هیچوقت نمی خواستم که..." و منتظر شد که او برگردد و به سمت او بدود. "نمی خواستم...".
دخترک برنگشت. او را فراموش کرده بود. در امتداد جاده، استیون جوان داشت می آمد و چیزی در دستش بود. هدیه ای برای دخترک؟ پیرمرد که دید که در به عقب تاب می خورد و آن دو همدیگر را در آغوش کشیده اند، بر جای خود خشک شد. در سایه شکننده درخت یاس، نوه اش، عزیز دلش در آغوش پسر پستچی بود و موهایش روی شانه های او ریخته بود.
پیرمرد کینه توزانه داد زد: " من شما رو می بینم!" آنها از جا جم نخوردند. از پا افتاده به داخل خانه دوغاب زده شده کوچکشان رفت و صدای کف پوش چوبی ایوان را که زیر پاهایش خشمگنانه غژ و غژ می کرد، می شنید. دخترش در اتاق جلویی مشغول خیاطی کردن بود و داشت سوزنی را که جلوی نور گرفته بود، نخ می کرد.
دوباره ایستاد، به پشت سر به داخل باغ نگاهی انداخت. زوج جوان حالا داشتند خنده کنان بین بوته ها قدم می زدند و او می دید که چطور دخترک با یک حرکت شیطنت آمیز ناگهان از دست جوان می گریزد و به داخل گلها می دود و او به دنبالش می شتابد. صدای فریاد، خنده و یک جیغ شنید و سپس سکوت.
از سر درماندگی زیر لب نالید" اما اصلا اون جوری نیس. اون جوری نیس. چرا نمی تونی ببینی؟ دویدن و نخودی خندیدن و بوسیدن و بوسیدن. تو برداشت کاملا متفاوتی می کنی."
با حس تنفر کنایه آمیزی به دخترش نگاه کرد، از خودش بدش می آمد. آنها به نوبت دنبال هم دویده بودند و همدیگر را گرفته بودند، هر دو آنها و اکنون بازی تمام شده بود، اما دختر هنوز داشت آزادانه می دوید.
پیرمرد به نوه اش که در آن لحظه از محدوده دید او خارج بود، اشاره کرد:" نمی بینی؟"
دخترش به او نگاه کرد و ابروهایش از مدارا و شکیبایی ایی که به خستگی رسیده بود، بالا رفت. شوخی کنان از او پرسید:" پرنده هاتو سر جاشون خوابوندی؟"
پیرمرد مصرانه گفت: " لوسی، لوسی..."
-" خب، چیه؟ حالا مگه چه خبره؟"
-"دختره تو باغ با استیونه"
-"باشه، الان فقط بشین و چایتو بخور"
به نوبت پاهایش را روی زمین چوبی تو خالی ول کرد، تاپ، تاپ. داد زد:"این دختره با اون عروسی می کنه. دارم بهت می گم، دفعه بعد با اون عروسی می کنه!"
دخترش تر و فرز از جا بلند شد. برایش یک فنجان چای آورد و جلویش یک بشقاب گذاشت.
-"من چای نمی خوام، نمی خوامش، دارم بهت می گم."
دخترش زیر لب زمزمه کرد: "حالا مگه چشه؟ چه ایرادی داره؟ خب، چرا که نه؟"
-" اون هجده سالشه، هجده!"
-"من وقتی هفده سالم بود، ازدواج کردم و هیچوقت هم پشیمون نیستم."
پیرمرد گفت: "دروغگو، دروغگو، می بایست پشیمون می شدی. چرا می ذاری دخترات ازدواج کنن؟ این تویی که اونا رو مجبور می کنی. برای چی این کارو می کنی؟ چرا؟"
-"اون سه تای دیگه خوب از پسش براومدن. هر سه شوهرای خوبی دارن. چرا آلیس نداشته باشه؟"
زیر لب نالید: "اون ته تغاریه. نمی تونیم اونو کمی بیشتر پیش خودمون نگه داریم؟"
-"بیا پدر. اون فقط تا پایین جاده میره، همین. هر روز هم می آد که بهت سر بزنه."
-"اما این جوری نیس"
پیرمرد به سه دختر دیگر اندیشید که فقط ظرف چند ماه طول کشیده بود تا از بچه های دوست داشتنی زود رنج نازپرورده به زنان متاهل جوان جدی تبدیل شوند.
دخترش گفت: "وقتی ما عروسی کردیم، اینطوری نکردی؟ چطور نکردی؟ هربار همون بازیه. وقتی من ازدواج کردم شما کاری کردین که من حس می کردم یه چیزی این وسط درس نیس و دخترام هم همین طور. تو با این کارات همه اونا رو به گریه و بیچارگی می انداختی. آلیس رو به حال خودش بذار. اون خوشبخته."
دخترش آهی کشید، نگاهش روی باغ روشن از نور آفتاب خیره ماند. "اون ماه آینده عروسی می کنه. هیچ دلیلی وجود نداره که دس دس کنیم."
پیرمرد دیرباورانه پرسید: "گفتی اونا می تونن عروسی کنن؟"
دخترش به سردی گفت: " آره، پدر چرا که نه؟" و خیاطی اش را از سر گرفت.
نگاه پیرمرد بی تابانه به این سو و آن سو دو دو می زد. به ایوان رفت. تمام پهنای صورتش تا زیر چانه خیس شده بود، دستمالش را درآورد و کل صورتش را با آن پاک کرد. باغ خالی بود.
از گوشه ای زوج جوان بیرون آمدند، اما صورتشان دیگر با او سر دشمنی نداشت. روی مچ پسر پستچی، یک کبوتر جوان جا خوش کرده بود و نور روی سینه اش می درخشید.
پیرمرد، در حالی که از ریزش اشک روی چانه اش خودداری نمی کرد، گفت: "مال منه؟ برا منه؟"
دخترک دستش را گرفت و تاب داد و گفت: "ازش خوشت می آد، پدربزرگ؟ استیون برای شما آورده." پسر و دختر دورش حلقه زدند و به او آویختند، با محبت و توجه سعی می کردند که اشکها و احساس بدبختی اش را پاک کنند. هر کدام از یک طرف دستهایش را گرفتند و به سوی قفس پرندگان بردند. او را در بر می گرفتند. بر او دل می سوزاندند و بدون هیچ کلامی در سکوت به او می گفتند که هیچ چیز تغییر نخواهد کرد، هیچ چیز نمی تواند تغییر کند و آنها همیشه با او خواهند بود. پرنده شاهدی بر ماجرا بود. آنها می گفتند، از چشمهای شاد نیم بسته شان که سعی می کردند آن را به روی پیرمرد باز کنند. "ایناهاش، پدربزرگ، مال توئه، برای توست." آنها نگاهش می کردند که پرنده را روی مچش گذاشت و پشت نرم و گرم از آفتابش را نوازش کرد و بالهایش را باز و متوازن نمود.
دخترک صمیمانه گفت:"یه مدت کوتاهی باید حبسش کنین. تا وقتی که بفهمه اینجا خونشه."
پیرمرد غرولند کنان گفت:" برو بچه. اگه علی ساربونه، می دونه شترشو کجا بخوابونه."
آن دو که از خشم نیمه عمدی او رها شده بودند، از خنده پس افتادند."خوشحالیم که از اون خوشتون اومده."
سپس، جدی و هدفمند شروع به سوی درگاه کردند، جایی که تاب می خوردند. در حالی که پشتشان به او بود، به آرامی با هم صحبت می کردند. بیش از هر چیز دیگری، از جدیت بلوغشان خود را باخت که باعث می شد احساس تنهایی کند و او را به پذیرش و سکوت وا می داشت. نیشی را که از جنب و جوش و جست و خیز آنها مثل سگهای کوچک روی چمن در جانش خلیده بود، بیرون کشید. آنها دوباره او را فراموش کرده بودند. باز به خودش اطمینان داد که خوب همین است، دیگر. باید همین کار را بکنند، احساس کرد که بغض گلویش را می فشارد، لبهایش می لرزید.
او پرنده جدید را به صورتش چسباند تا پرهای ابریشمینش صورتش را نوازش کند.
سپس او را درون جعبه ای حبس کرد و سوگلی اش را بیرون آورد.
با صدای بلند گفت:"الان می تونی بری". پیرمرد آن را ثابت نگاه داشت طوری که آماده پرواز باشد و در همان حال چشمش به دنبال دختر و پسر بود که در باغ پایین می رفتند. بعد، فشرده از درد ناشی از فقدان، پرنده را از مچش پراند و اوج گرفتنش را تماشا کرد. صدایی ضعیف و آنگاه گشودن بالها و ابری از پرندگان که از کبوترخانه پریدند و به زمینه شامگاه پیوستند.
دم در، آلیس و استیون دنباله صحبتشان را فراموش کردند و به تماشای پرندگان پرداختند. روی بالکن، آن زن، دخترش خیره ایستاده بود. دستی را که هنوز خیاطی اش را نگاه داشته بود، سایه بان چشمانش کرده بود.
به نظر پیرمرد اینطور رسید که زمان متوقف شده و کل بعد از ظهر آن روز باز ایستاده بود تا به تماشای حرکت خودرایانه او بنشیند و حتی برگهای درختان نیز از جنبش افتاده بودند.
با چشمهای خشک و آرام، دستهایش را رها کرد تا به طرفین بدنش فرو افتند و شق و رق بر جای ایستاد و به آسمان چشم دوخت.
ابری از پرندگان نقره ای رنگ درخشان به بالا و بالا صعود می کردند و صفیر بال گشودنشان هنوز بر فراز زمین تیره شخم زده شده و کمربندی های تیره تر درختان و لایه های درخشان علف شنیده می شد تا جایی که آنان در نور آفتاب چندان دور شدند که مثل ابری از غبار به نظر می رسیدند.
آنها در دایره بزرگی چرخ می زدند و بالهایشان را طوری کج می کردند که پیوسته فلاش هایی از تلالو نور آفتاب به چشم می خورد و یکی پس از دیگری از ستیغ آفتاب در بلندای آسمان به سمت سایه به پایان می سریدند، یکی پس از دیگری به زمینی که در پناه سایبان درختها و علفها و مزرعه بود، بازمی گشتند، به دره و سایه شب رجعت می کردند.
باغ یکپارچه از طوفان و هیاهوی پرندگانی که به خانه باز می گشتند، پربود. سپس سکوت و آسمانی که تهی می نمود.
پیرمرد به آرامی برگشت، زمانی به درازا کشید، چشمهایش را با لبخندی که با غرور به باغ و به نوه اش انداخت، گشود. دخترک به او خیره شده بود. لبخند نمی زد. با چشمانی گشاد شده و رنگی پریده در سایه ای سرد ایستاده بود و پیرمرد دید که چطور اشک بر پهنای صورت دخترک باریدن گرفت.
پایان
...
واقعا شانس چیست؟ ایا واقعیت دارد؟ انرژی مثبت چیست؟ انرژی منفی چیست؟
ابتدا باید در مورد انرژی و ماهیت آن صحبت کنیم . خیلی از آدمها حتی نمی دانند که این دنیایی که در آن زندگی می کنیم از چه چیزی ساخته شده است پس ابتدا باهم طبق نظریه های علمی راه خود را پیش می بریم و به این می پردازیم که دنیا از چه چیز ساخته شده است :
دنیای اطراف از ماده و انرژی ساخته شده است : ماهیت انرژی هنوز به طور کامل کشف نشده است اما می دانیم که انرژی با فرکانس نیز سنجیده می شود . هرچه فرکانس یک انرژی بالاتر باشد قوی تر است .
ماده از چه ساخته شده است ؟ از ملکول
ملکول از چه ساخته شده است ؟ از اتم
اتم از چه ؟ از پروتون و الکترون و نوترون . الکترون که جرم ندارد و در حقیقت فقط انرژی است . پروتون تمام جرم اتم را در بر دارد . و اما پروتون از چه ساخته شده است ؟ در کتاب استفان هاوکینگ آمده است : " تقریبا بیست سال پیش چنین فکر می شد که پروتونها و نوترونها ذراتی بنیادین هستند ولی آزمایشهای که در آنها پروتونها با سرعتهای زیادی به پروتونها یا الکترونهای دیگر برخورد می کردند نشان دادند که آنها در واقع از ذرات کوچکتری تشکیل یافته اند و آنها کوارک هستند . "
و اما آخرین سوال کوارک ها از چه ساخته شده اند ؟ جواب سوال را خود استفان هاوکینگ به ما داده است می دانیم که استفان هاوکینگ بزرگترین دانشمند زنده قرن است . او می گوید کوارک ها از انرژی ساخته شده اند . پس می توانیم بگوییم همه چیز در این دنیا از انرژی ساخته شده است . چون طبق نظریه نیوتون جهان از ماده + انرژی ساخته شده است که دیدیم که اخیرا کشف شده است که ماده نیز از انرژی ساخته شده است . تنوع نوع ماده در دنیا به فرکانس و طول موج انرژی مربوط می شود اگر همه چیز در دنیا دارای یک فرکانس و ارتعاش بود همه چیز یکی می شد .
هرچه فرکانس بالاتر باشد پس جنس لطیف تر می شود . لطیف ترین جنسی که قابل دیدن و لمس کردن است آتش است . و سخت ترین سنگ و فلز هستند که ارتعاش پایینی دارند . و اما ما می خواهیم بپردازیم به جنسهای لطیف و در آنها کنکاش کنیم .
افکار ما و خاطرات و ذهن ما ماده ای هستند با انرژی و فرکانس بسیار بالا بخاطر همین غیر قابل دیدن هستند . اما می بینیم که قابل درک هستند . برای همین است که وقتی فکر می کنیم یا درس می خوانیم گرسنه می شویم چون از توان موجود در خود برای تولید انرژی فکر استفاده کرده ایم و حال باید انرژی از دست رفته را بر گردانیم . طی آزمایش بسیار دقیقی که در یکی از دانشگاههای آمریکا در سال 1965 انجام گرفت دانشجویی را بر روی ترازویی با حساسیت بسیار بالا قرار دادند و از او خواستند که که یک ضرب 5 رقمی را در 5 رقمی انجام دهد و هنگام محاسبه مشخص شد که وزن دانشجو در حد بسیار کم افزایش یافته است . بنابر این انرژی نیز وزن هم دارد . پس افکار منفی و مثبت هر کدام دارای وزن و ارتعاش خاص خود هستند . و حتی می توانند بر روی محیط اطراف و انسانهای دیگر تاثیر بگذارند . به خاطر همین است که وقتی موسیقی ملایم گوش می دهیم آرام می شویم اما وقتی به موسیقی تند و خشن گوش می کنیم مشوش می شویم این تنها به خاطر تفاوت فرکانسهای دو موسیقی می باشد .
رمز و راز دنیایی که در آن زندگی می کنیم در انرژی و ماهیت آن نهفته است . به خاطر همین است که انیشتین بزرگترین دانشمند مهمترین فرمول را E = MC^2 می داند و حاصل سالها تفکر و تحقیق در همین فرمول گنجانده شده است . فرمولی که به برسی وضعیت و رابطه میان ماده و انرژی می پردازد . البته توضیح این فرمول از حوصله این بحث خارج است .
وقتی با دید انرژی به هستی نگاه کنیم می توانیم خیلی از ناشناخته ها را کشف و برای تمام عجایب دلیل بیاوریم . البته این نکته بسیار ضروری است که بدانیم : ما هیچگاه نمی توانیم بگوییم طرز فکر خاصی عین واقعیت است و طبیعت دقیقا از همین قانون پیروی می کند زیرا انیشتین می گوید : " جهان هستی مانند ساعتی است که بر روی دیوار نصب شده است ما هیچگاه نمی توانیم به درون ساعت نگاه کنیم ما از شواهد و قرائنی که وجود دارد ( مثل عقربه ها و اعداد روی صفحه ) و از رفتاری که جهان دارد مثل حرکت عقربه ها قانون درونی آنرا حدس میزنیم اما هیچ گاه نمی توانیم بگوییم که دقیقا داخل ساعت همانطور که ما حدس زده ایم کار می کند . ما فقط باید دستگاهی را بوجود آوریم که جهان هستی آن را تایید کند . این دستگاه یکتا نیست ، بلکه می توان بیشمار دستگاه ایجاد کرد که طبیعت هم با همه آنها سازگار باشد و ما تنها می توانیم نسبت به دستگاه خاصی بگوییم که فلان چیز صحیح و فلان چیز غلط است . " و این همان نظریه نسبیت انیشتین است که در بسیار ساده شده است . بنابر این ما همیشه بدنبال آن هستیم که دستگاهی را بوجود آوریم که جواب خیلی از سوالهای ما را داشته باشد و تا به امروز انرژی اکثر آنچه که در سالهای پیش عجایب خوانده شده است را پاسخ داده است مثل کارهای عجیبی که مرتاض های هندی انجام می دهند . تنها کاری که مرتاض ها انجام می دهند بالا بردن ارتعاشات بدن و ذهن است . به خاطر همین می توانند حتی از دیوار رد شوند اجسام مختلفی را بدون درد و خونریزی وارد بدن کنند زیرا ارتعاشات خود را بالا برده اند و بدن تبدیل به یک ماده با انرژی بسیار بالا شده است و بنابراین عکس العمل ها و رفتار متفاوتی را از خود نشان می دهد . اما چطور می شود ارتعاش را بالا برد . این مسئله بحث بسیاری دارد که در این جا در یک یا دو صفحه نمی توان گفت فقط می توان به این نکته اشاره کرد که یکی از راهها تمرکز کردن است .
حال می پردازیم به تیتر مطلب . خیلی وقتها وقتی به چیزی که معتقد هستیم به سرمان می آید مثلا معتقدیم که بعد از هر خنده گریه هست . این باعث می شود که ناخودآگاه ما انرژی هایی از خود ساتع کند که در جهان هستی تاثیر گذار باشد . ناخودآگاه دوست دارد ما را به سمتی ببرد که ما معتقد به ان هستیم بنابر این ما را به سمت گریه کردن می کشاند . و ما در تمام لحظات بدون اینکه خودمان بدانیم به سمت گریه کردن سوق پیدا می کنیم که در نهایت علت آنرا پیدا می کنیم (نا خودآگاه آنرا پیدا می کند ) و گریه می کنیم . انرژی افکار ما در محیط پخش می شود و روی همه چیز تاثیر می گذارد . احتمالا حتما برای شما پیش آمده که از محل و یا مکانی متنفر باشید و دوست نداشته باشید که به آنجا بروید این مسئله دقیقا به خاطر وجود انرژی های منفی موجود در آنجا است که روی شما تاثیر گذاشته و شما به صورت ناخودآگاه از آنجا فراری می شوید . و هزاران پدیده دیگر که علت همه آنها انرژی است . در مورد شانس هم همینطور است :
وقتی ما احساس کنیم خوش شانس هستیم بر روی محیط و جهان هستی تاثیر می گذاریم . فکر ما احساس ما و باور های ما باعث می شود انرژی هایی در دنیا پخش شود که ما را به سمت خوش شانسی هدایت کند . و همین طور هم بدشانسی هر انسانی که معتقد است بسیار بد شانس است همیشه بدشانسی می آورد . بین افرادی که می شناسیم خیلی ها را می بینیم که به بدشانسی خود معتقد هستند و همچنان بد شانسی می آورند . بهتر است از این به بعد فکر کنیم خوش شانسیم . بهر حال اگر هم هیچ تاثیری نداشته باشد این فایده را دارد که روحیه بهتری برای زندگی داریم و در خیلی از موقعیتها از اعتماد به نفس بهتری برخوردار خواهیم بود .
"ما انسانها همانی هستیم که در کودکی آینده خود را تصور می کردیم "
شما در کودکی چه طور خود بزرگی خود را تصور می کردید آیا هم اکنون همان نیستید ؟
منبع: ایمیل

هیلاری کلینتون باهوش و تاثیرگذار است، جان مک کین مغرور است و زود از کوره در می رود، باراک اوباما دیپلماتی است که با اشخاص متفاوت و در وضعیت های مختلف به خوبی رفتار می کند.
براساس این گزارش علم خط شناسی تاکنون در آمریکا همچون اروپا جدی گرفته نشده است اما هر چهار سال یک بار زمانی که موعد انتخابات ریاست جمهوری آمریکا فرا می رسد آمریکایی ها از هر حربه ای برای تحلیل کاندیداهای ورود به کاخ سفید استفاده می کنند و از این رو به دنبال کارشناسان علوم پنهان می روند.
در این میان از نگاه یک کارشناس فقط بررسی امضای کاندیداها برای افشای شخصیت آنها کفایت می کند.
سرهنگ«جیکاک» مأمور اطلاعاتی بریتانیا، در طی جنگ جهانی دوم و پس از آن در ایران نقش زیادی را در جهت منافع کشورش ایفا نمود. جیکاک با خاتمه جنگ جهانی دوم به استخدام شرکت نفت ایران و انگلیس درآمد. می گویند که حکومت واقعی مناطق نفت خیز در دست او بود.جیکاک اغلب اوقات خود را در میان عشایر بختیاری می گذراند و با توجه به استعداد خارق العاده خود در یادگیری زبان در مدت بسیار کوتاهی توانست زبان فارسی و از آن مهم تر گویش بختیاری را همچون زبان مادری خود یادبگیرد . به حدی که تشخیص او از غیر بختیاری ها بسیار مشکل بود . خصوصاً اینکه با شگرد های خاص تفاوت ظاهری خود را نیز بوسیله گریم های مداوم با چهره بختیاری ها به حداقل می رساند و البته چنانچه حکایت می کنند آنقدر بر زبان و گویش و تاریخ و فرهنگ بختیاری مسلط بود که چنانچه کسی نیز می خواست از ظاهر او به خارجی بودنش مشکوک شود با صحبت کردن و روبرو شدن با اطلاعات او یقین پیدا می کردند که وی بختیاری است ! جیکاک علاوه بر قدرت فوق العاده اش در زمینه یادگیری و تطبیق با محیط برگ برنده دیگری نیز داشت و آن شوخ طبعی ذاتی وی بود !
نام جیکاک برای مردم مناطق نفت خیز جنوب و خصوصاً مردم مسجدسلیمانی ها و عشایر بختیاری نامی آشناست . نامی که به نمادی در نیرنگ و حیله گری آنهم از نوع انگلیسی تبدیل شده و حتی امروز نیز معمولاً به کسانی که به نیرنگ و مکر و حیله و البته سیاستمداری از نوع خاص کلمه مشهورند لقب جیکاک می دهند !
جیکاک در راه جلوگیری از ملی شدن صنعت نفت تمام تلاش خود را بکار برد. او علاوه بر تشویق بختیاری ها به بی توجهی به ملی شدن صنعت نفت، کوشش نمود تا در کار هیئت خلع ید از شرکت نفت ایران و انگلیس خلل ایجاد نماید. به گفته ی حسین مکی به هنگام عزیمت هیئت خلع ید به آبادان، جیکاک تصمیم گرفت عده ای را تحریک کند تا اتومبیل اعضای هیئت را از روی پل بهمن شیر به داخل رودخانه بیندازد اما این توطئه ناکام ماند. سرانجام دولت ایران که به کارشکنی و اخلال جیکاک در امر ملی شدن صنعت نفت پی برده بود وی را از ایران اخراج نمود.
حکایتهای زیادی از حضور سرهنگ جیکاک که بعدها به "مستر جیکاک" و در اواخر حضورش در ایران به "سیدجیکاک" معروف شد نقل می شود که در زیر چندتاشون را میارم:
1- جیکاک در اوایل حضورش در شرکت نفت ایران و انگلیس به عنوان سرپرست یک دکل حفاری مشغول به کار شد. یکروز یکی از کارگران محلی از بالای دکل به زمین افتاد و درجا مرد. افراد محلی که از فوت فامیلشان به شدت عصبانی بودند و جیکاک را مسئول این واقعه می دانستند بسوی او حمله کردند. جیکاک که مرگ را در یک قدمی خود میدید ناگهان به سمت دکل حفاری حمله ور شد و شروع کردن به زدن دکل با مشت و لگد. مردم محلی که شگفت زده بودند ناگهان ایستادند جیکاک که مردد شدن مردم را دید و فهمید انگار نقشه اش گرفته شروع کردن با سر کوبیدن به دکل و فحش دادن که " نامرد تو برادرم را از گرفتی" و از این گونه صحبتها... نقل می کنند که چند دقیقه بعد مردم دوباره به سمت جیکاک دویدند ولی اینبار نه برای زدن و انتقام گرفتن بلکه برای دلداری دادن به او و جلوگیری کردن از کوبیدن سرش به دکل!
2- از دیگر حکایات جیکاک عصای معروف است که با آن معجزه می کرد و وقتی آنرا به بدن کسی می زد به آن شوک عجیبی منتقل می شد! جیکاک مدعی بود عصای او بهترین وسیله برای تشخیص حلال زاده بودن افراد است و با همین شگرد بسیاری از کسانی را که به دلیل مختلف می خواست از وجهه اجتماعی و قدرت بیندازد ، تخریب می کرد ! بعد ها فاش شد که در عصای معجزه آسای مستر جیکاک جز یک پیل خشک الکتریکی و یک مدار ضعیف انتقال برق هیچ چیز وجود نداشته و جریان ضعیف برق باعث انتقال شوک الکتریکی به افراد نگون بختی می شده که مستر جیکاک هنگام تماس عصا با آنها ، دکمه وصل جریان را فشار می داده !!
3- در مجلسی او حاضران را دروغگو معرفی می کرد و هنگامی که قرار بر اثبات شد، کبریتی روشن کرد و گفت: هر کس راست بگوید این کبریت ریشش را نمی سوزاند. اول کبریت را به ریش خود گرفت که نسوخت سپس ریش تمام افراد ساده لوح حاضر را سوزاند . به آنها قبولاند که دروغ گفته اند و البته بعد ها مشخص شد که ریش او مصنوعی و نسوز بود .
4- اقدام بعدی جیکاک پوشیدن لباس روحانیت و عمامه گزاری وی بود! جیکاک مجلس وعظ و منبر برپا میکرد و آخرش هم روضه امام حسین میخواند و وسط روضه موقعی که همه داغ می شدند ناگهان عمامه خود را به درون آتشی که وسط مجلس بود پرتاب میکرد! از بند قبل علاقه جیکاک به پارچه نسوز را بیاد دارید . عمامه نمیسوخت و جیکاک آنرا به عنوان معجزه خود بیان میکرد و ادعای سید بودن میکرد! در ضمن او هیچکس را هم به سیدی قبول نداشت چون عمامه آنها در آتش میسوخت! از اینجا بود که او به "سید جیکاک" معروف شد..
5- به هنگام ملی شدن صنعت نفت، جیکاک یا به قولی سید جیکاک با گشت و گذار میان عشایر بختیاری این شعار را به گویش بختیاری برای آنها طرح نمود : "تو که مهر علی من دلته نفت ملی سی چنته"
"یعنی تو که مهر علی را در دل داری برای چه به دنبال ملی شدن نفت هستی"
بعضی از عشایر بختیاری زندگی خود را رها کرده و با تشکیل دسته جات متعدد و درست کردن پرچم و علم های گوناگون علی علی گویان به امامزاده ها رفته و طلب عفو می کردند.
پ.ن.: این مطلب از طریق ایمیل به دستم رسیده است.
...در خانه کوچک ما، دو نفر وبلاگ نویس وجود دارند که حتما معرف حضورند:
من و بهنام؟
متاسفم. اشتباه کردین.
من و نی نی ناز








1-Juana la Loca یا خوانای دیوانه
![]()
نام دیگر فیلم Mad Love است.
فیلمنامه نویس: وینسنت آراندا- آنتونیو لارتا
کارگردان: وینسنت آراندا
بازیگران اصلی: پیلار لوپز دو آیالا (خوانا)- دانیله لیوتی (فیلیپ)
ژانر: درام
محصول: اسپانیا- ایتالیا- پرتقال
سال تولید: 2002
جوایز: 14 جایزه و 12 نامزدی
زبان فیلم: اسپانیولی
مدت فیلم: 115 دقیقه
موضوع: در سال 1496 خوانا دو کاستیلا، شاهدختی کاتولیک، به فلاندرز فرستاده می شود تا با آرک دوک فیلیپ دو آستریا که به ال هرمسو یا خوش قیافه شهرت دارد، ازدواج کند. با آنکه در آغاز، چنین به نظر می رسد که این ازدواج بنا به مصالح سیاسی صورت گرفته است، اما به زودی عشقی پرشور میان آن دو به وجود می آید. در 1504، پس از آنکه مادر و برادران بزرگتر خوانا فوت می کنند، وی ملکه اسپانیا می شود. غصه مرگ مادر از یک سو، فشار ملکه شدن و خیانتهای مکرر و کثیف همسر از سوی دیگر، همگی به ضعف عصبی وی منجر می شوند. شوهر که از یک سو از یکه خواهی و حسادتها و کنترلهای همسر عاشق و حسودش به تنگ آمده و از سوی دیگر طبع جاه طلبش او را به بیرون کشیدن سلطنت از چنگ خوانا وسوسه می کند، با همکاری دولتمردان پر دسیسه اطرافش، اعلامیه ای مبنی بر اثبات جنون در همسرش منتشر می کند و او را از سلطنت خلع می کند و تصمیم به زندانی کردن مادام العمر او دارد. غافل از اینکه که دست خداوند بالای همه دستهاست و کارمای هر فرد بالاخره دامن او را خواهد گرفت...
زندگینامه واقعی خوانا دو کاستیلا را از اینجا بخوانید.
2-Youth Without Youth یا جوانی بدون جوانی
![]()
فیلمنامه نویس: فرانسیس فورد کاپولا
کارگردان: فرانسیس فورد کاپولا
بازیگران اصلی: تیم رات (دومینیک)- الکساندرا ماریا لارا(ورونیکا- لارا)
ژانر: درام- رمانس- تریلر
محصول: آمریکا- آلمان- ایتالیا- فرانسه و رومانی
سال تولید: 2007
جوایز: 1 نامزدی
زبان فیلم: انگلیسی- ساسنکریت- آلمانی- ایتالیایی- فرانسه- رمانیایی
مدت فیلم: 124 دقیقه
موضوع: (خدایا خودت کمک کن!) پلات این فیلم بسیار پیچیده است. اصل آن مبتنی بر یک تئوری علمی نازیهاست که می گفتند اگر ولتاژی حدود 1000 ولت از بدن موجود زنده ای بگذرد، می تواند سبب جهشهای کروموزومی قابل توجهی در فرد شود. در این فیلم دو نفر، پیرمردی هفتاد ساله( دومینیک) و دختری جوان(ورونیکا)، طی دو حادثه جداگانه دچار صاعقه زدگی می شوند. دومینیک را در حالی به بیمارستان منتقل می کنند که نابینا شده، سرتا پا تا مغز استخوان سوخته و دندانهایش را همه از دست داده است. اما به سرعت شروع به بهبود می کند، دندانهای جدیدی در می آورد و عجیب آنکه هیئت جدیدش، کالبدی جوان و حدود سی و پنج ساله است. او در محور زمان به سمت آینده سفر می کند و بمب اتم و به فضا رفتن نیل آرمسترانگ را می بیند. بازه سفر به آینده او هجده سال را در بر می گیرد. از سوی دیگر، ورونیکا که در سفری به کوهستان دچار صاعقه زدگی می شود، تنها در غاری پیدا می شود، در حالیکه خود را روپینی می نامد و به زبان سانسکریت سخن می گوید. او در محور زمان به عقب سفر می کند و چرخه تناسخ خود را مرور می کند. از روپینی به زنی در مصر باستان و سپس به زنی سومری بدل می شود و در انتها به زمان سکوت و عدم شکل گیری زبان می رسد. هنگامی که از این سفرها باز می گردد، بر عکس دومینیک که جوان شده، به یکباره پیر می شود و به زنی در آستانه یائسگی بدل می شود. دومینیک که او را در این سفرهای ذهنی هدایت می کرده، این را گناه خود می داند و از او جدا می شود تا او دوباره کالبد جوانش را بیابد. مدتی بعد، در ایستگاه راه آهن، ورونیکا را می بیند که همچون گذشته شاداب و جوان است و صاحب فرزندی شده و او را در آغوش دارد، اما دومینیک از کنارش ناشناس می گذرد و آشنایی نمی دهد...
...
مطلب زیر را از وبلاگ Here in this Summer پیدا کردم. این طنز نوشته جالب از وودی آلن، هنرپیشه و کارگردان مشهور هالیوودی، است که همیشه نوع نگاه و فلسفه زندگیش را خیلی دوست داشته ام. امیدوارم شما هم بخوانید و لذت ببرید.
In my next life I want to live my life backwards.
You start out dead and get that out of the way. Then you wake up in an old people home feeling better every day.
You get kicked out for being too healthy, go collect your pension, and then when you start work, you get a gold watch and a party on your first day.
You work for 40 years until you' re young enough to enjoy your retirement.
You party, drink alcohol, and are generally promiscuous, then you are ready for high school.
You then go to primary school, you become a kid, you play.
You have no responsibilities, you become a baby until you are born.
And then you spend your last 9 months floating in luxurious spa like conditions with central heating and room service on tap, larger quarters every day and then Voila!
You finish off as an orgasm...
...